، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 25 روز سن داره

محمدحسین

سفری پرماجرا به اصفهان

1392/10/22 9:44
نویسنده : مامان مریم
647 بازدید
اشتراک گذاری

بعد از گذشت پنجاه روز قرار بود به اصفهان برویم برای تعطیلات آخر ماه صفر ، روز یکشنبه مامانم خبر داد که نی نی دایی هادی داره میاد و حدودا یک ماه زودتر داشت میومد... یکشنبه شب یسنا متولد شد و من دوباره عمه شدم

آپلود عکس

صبح روز دوشنبه وقتی از خواب پا شدم احساس کردم گلوم درد میکنه محمد حسین هم صداش گرفته بود خیلی نگران شدم دلم نمیخواست تو سفر مریض باشیم و اذیت بشیم برای محمد حسین شربت سرماخوردگی گرفتم و خودم هم قرص خوردم حدود ساعت سه راه افتادیم جاده شلوغ بود انگار همه میخواستن برن سفر! با همه سختیها رسیدیم اصفهان ...یکراست رفتیم خونه دایی هادی و نی نی کوچولو و نازشون رو دیدیم.بعدشم رفتیم خونه مامان نرگس و باهمدیگه شام خوردیم. فرداش رفتیم خونه عمه مامان نرگس روضه داشتن و بعدش رفتیم خونه مامان فاطمه حسابی شیطون شدی از همه جا بالا میری از روی میز تلویزیون بالا میری و بعدشم میری تو پاسیو، در کابینت ها رو باز میکنی و همه چیزو میریزی بیرون

*از ارمغان های خوب و شیرین این سفر:

- گفتن مامان به شکلی دیگر (از عید غدیر ماما میگفتی حتی وقتی شیر میخواستی میگفتی ماما)

- بای بای کردن

- برف اومدن تو اصفهان بعد چند سال به یمن قدمهای خوشگل تو

آپلود عکس

آپلود عکس

-راه رفتنت به اندازه یک قدم

-گرفتن کنترل به سمت تلویزیون و فشار دادن آن

-باز و بسته کردن در و گفتن دا به معنای داکی

-بالا رفتن از تخت و مبل که البته این یه مورد رو چند روز قبلش یاد گرفتی

قرار بود بعد از تعطیات عصر جمعه برگردیم تهران اما من حسابی مریض شدم و تموم بدنم درد میکرد بابایی گفت بمون تا بهتر بشی. من و تو هم موندیم همش خداروشکر میکردم که تو حالت خوبه که تو هم شدیدا مریض شدی دو سه روز تب داشتی و شبا اصلا نخوابیدی الهی برات بمیرم خیلی اذیت شدی دو بار رفتیم دکتر .روز اول به دکتر خودت دسترسی نداشتیم و مجبور شدیم پیش یکی دیگه بریم کلی بهت دارو و اسپری داد اما روز بعدش که رفتیم پیش دکتر خودت با داروهایی که داد خیلی بهتر شدی . چهارشنبه نوبت آتلیه داشتی اما مجبور شدم زنگ بزنم و کنسل کنم و عقب بندازم خلاصه یه هفته اصفهان موندیم تا دوباره بابایی اومد و باهم برگشتیم خونمون.

اینم چند تا عکس خوشجل از این چندر روز

آپلود عکس

آپلود عکسآپلود عکس

 اینجوری دلبری میکنی که دل بابا حسین زودی برات تنگ میشه

آپلود عکس

قربون اون چهره ناز و معصومت برم

آپلود عکس

یه وقفه طولانی برای آپ کردن وبلاگت افتاد و من نتونستم از یه سری خاطرات برات بنویسم حالا دو سه تا عکس گزیده میذارم اینجا

 آپلود عکس

 

آپلود عکس

آپلود عکس

آپلود عکس

آپلود عکس

آپلود عکس

سفر به جمکران به مناسبت اربعین و بعدشم رفتیم خونه دوست بابایی عمو حسین.

آپلود عکس

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به محمدحسین می باشد